به نام دوست...

 

*مرحله اول‌ :‌ توپ سفید رنگ، توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12، و عده ای توپ بی اهمیت دیگر در صحنه در حالت سکون قرار دارند.

*مرحله دوم‌ : {تق} صدای برخوردی می آید و توپ سفید رنگ در صحنه به سمت توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 به حرکت درمی آید.

*مرحله سوم :‌ {تق}‌صدای برخوردی می آید و توپ سفید رنگ به توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 برخورد می کند.

*مرحله چهارم :‌ توپ سفید رنگ و  توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 به دنبال هم با تندی به ظاهر یکسان در حال حرکت اند.

*مرحله پنجم :‌ توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 به دیواره ی شمالی برخورد می کند و با همان زاویه منعکس می شود و به مسیرش ادامه می دهد.

*مرحله ششم :‌ توپ سفید رنگ به دیواره ی شمالی برخورد می کند و با همان زاویه منعکس می شود و به مسیرش ادامه می دهد.

*مرحله هفتم : توپ سفید رنگ و  توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 به دنبال هم با تندی به ظاهر یکسان در حال حرکت اند.

*مرحله هشتم :‌ {تق}‌صدای برخوردی می آید و توپ سفید رنگ دوباره به توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 برخورد می کند.

*مرحله نهم : توپ سفید رنگ و  توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 به دنبال هم با تندی به ظاهر یکسان در حال حرکت اند.

*مرحله دهم : {تق}صدای برخوردی می آید،‌ توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 به گوشه ی سوراخ میانی دیواره ی غربی برخورد می کند و از حرکت باز می ایستد.

*مرحله یازدهم : {تق}صدای برخوردی می آید،‌ توپ سفید رنگ به توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 برخورد می کند، اما این بار توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 ثابت می ماند.

*مرحله دوازدهم : توپ سفید رنگ در اثر عکس العمل حاصل از برخورد، آرام آرام غل می خورد و به داخل سوراخ میانی دیواره ی غربی سقوط می کند.

*مرحله سیزدهم‌ :‌ توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12، و عده ای توپ بی اهمیت دیگر در صحنه در حالت سکون قرار دارند.

---------------------------------------------------------------

پرسش های چندگزینه ای:

1. چرا داستان توپ ها 13 مرحله دارد؟

  الف)‌ 13 عدد نحسی است.

  ب) 13 عدد زیبایی است.

  ج) 13 عدد اولی است.

  د)هر سه مورد می تواند درست باشد.

  *پاسخ : گزینه ی د.

---------------------

2. در مرحله ی هشتم،‌چطور ممکن است که با وجود این که توپ سفید رنگ و توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 با تندی یکسان در حرکت اند،‌توپ سفید رنگ دوباره به توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 برخورد کند؟

  الف)‌ کاملا ممکن است.

  ب) به احتمال زیاد ممکن است.

  ج‌)‌ احتمالش خیلی کم است، ولی ممکن است.

  د) اصلا ممکن نیست.

   *پاسخ : گزینه ی ب.

--------------------

3. در مورد سوال قبل،‌این پدیده فارغ از این که ممکن است با خیر، با توجه به نظریه های قیزیکی عصر حاضر چگونه قابل توجیه است؟

  الف) توپ سفید رنگ و توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 خصوصیات عجیبی دارند.

  ب) سطحی که توپ سفید رنگ و توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 بر روی آن در حال حرکتند،‌ برخلاف سایر سطوج معمول، به جای این که سبز رنگ باشد، سفید رنگ است.

  ج) این پدیده اصلا با توجه به نظریه های فیزیکی عصر حاضر قابل توجیه نیست.

  د)‌ هر سه مورد می تواند درست باشد.

   *پاسخ :‌ گزینه ی د.

--------------------

4. از کدام خصوصیت توپ دورنگ بنفش رنگ شماره 12 می توان نتیجه ی اخلاقی گرفت؟

  الف) توپ بودن

  ب) دورنگ بودن

  ج) بنفش رنگ بودن

  د) شماره ی 12 بودن

   *پاسخ :‌ گزینه ی ب.

--------------------

5. کدام نتیجه ی اخلاقی زیر را می توان از داستان توپ ها گرفت؟

 الف) زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست.

  ب) هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود.

  ج) صحنه پیوسته به جاست.

  د) خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

   *پاسخ : گزینه ی ج.


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در سه‌شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٧ ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

"شل سيلور استاين"، كتابي دارد كه بر خلاف كتاب‌هاي شعر معروفش،‌فقط تصوير دارد و ديگر هيچ... فقط تصوير...بدون شرح... هر چند تصوير، مربوط به يك داستان... داستان‌هاي كوتاه مصور... فقط مصور...

 يكي از اين داستان‌ها،‌مربوط به مردي بود كه طمع پول داشت... پول زياد و فراوان... از آن‌هايي كه در بانك نگه مي‌دارند... يك كيسه‌ي بزرگ پر از پول...

يك روز،‌به همراه دوستش با ماشين به بانكي رفت...دوستش درون ماشين منتظر ماند و او رفت داخل...داخل بانك... و در آنجا كار گرفت...به عنوان يك "مستخدم"...يك مستخدم زحمتكش...

10 سال به عنوان يك مستخدم در آنجا كار كرد تا اين‌كه مقامش را ارتقا دادند...آخر 10 سال در آنجا كار كرده بود...اعتماد همه به او تمام و كمال ثابت بود و بلاشك...ولي به هر كسي كه نمي‌شود اعتماد كرد..."صندوق‌داري" بسش بود... بايد بيشتر اعتماد جلب مي‌كرد تا شغل بهتري مي‌گرفت...آخر به هر كسي كه نمي‌شود اعتماد كرد...

"مستخدم" سابق شد "صندوق‌دار" و در همان منصب كار كرد تا 10 سال ديگر...10 سال بدون كوچك‌ترين اثري از سوسابقه... خوب اعتماد خوبي جلب كرده بود...20 سال كار بدون سوپيشينه خيلي برايش پرونده‌ي خوبي بود... كردندش "رئيس بخش"... اين ديگر شغل خوبي بود... بالاتر از آن هم وجود داشت، ولي خوب، به هر كسي كه نمي‌شود اعتماد كرد...

"صندوق‌دار" سابق شد "رئيس بخش"‌ و 10 ســال ديگر هم در همان بانك به خوبي كار كرد... ديگر كافي بود...همين 30 سال براي يك "معاون رئيس"‌ شدن كافي است... معلوم است ديگر...ولي براي "معاون رئيس" شدن هنوز خيلي زود است... به هر كسي نمي‌شود آخر اعتماد كرد...

"رئيس بخش" سابق شد "مدير حسابداري"‌ و باز 10 سال ديگر...  40 سال بعد از ورودش به بانك،‌ ديگر حسابي معروف شده بود... خوب اعتماد جلب كرده بود... حسابي... حالا ديگر موقعيت كاملا مناسب بود...

"مدير حسابداري" سابق شد "معاون رئيس"... عالي بود...مگر بهتر از اين مي‌شد؟...البته كه مي‌شد..."رئيس كل"...كه البته و صد البته همين 40 سال هم كم بود... 10 سال ديگر لازم بود...10 سال هم گذشت...

و در آخر..."معاون رئيس" سابق شد "رئيس كل"... 50 ســــــال زحمت و تلاش براي رسيدن به اين مقام... و به اين مقام رسيد... آخر ديگر به هر كسي نمي‌شود اعتماد كرد الا اين مرد... به اين مرد مي‌شد اعتماد كرد...

از هر زاويه‌اي كه نگاه كني به داستان،‌ اين زاويه‌اش هم هست :

**خوشا به اميد و پشتكار مرد كه بعد از 50 ســــال با ريش و موي سفيد با كيسه‌اي چند برابر جسمش پر از پول و با پشته‌اي از اعتمادي كه ديگر به درد نمي‌خورد،‌ از بانك خارج شد...

**خوشا به مرام و رفاقت آن دوست كه بعد از 50 ســــــال با ريش و موي سفيد پشت همان ماشين بيرون بانك نشسته بود..........................


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦ ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

غوغاي آسمان را،‌ با سرماي جوانمردانه‌ي بس ناجوانمردانه‌ش و برف سفيد و پاك و زيبايش...

براي اولين بار پس از چند سال، يك برف درست و حسابي...

                                           


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦ ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

چه قدر شغل اون كسي كه ۱۱۹ رو جواب مي‌ده سخته ها، نه؟

                         


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

«به نام دوست»

«صدا همون صدا بود ،  صداي شاخه‌ها و ريشه‌ها بود

 بهار بهار، برفا رو نقطه‌چين كرد ،  خنده به دلمردگي زمين كرد

 بهار بهار، يه مهمون قديمي ، ‌يه آشناي ساده و صميمي

 بهار بهار ....»

هه...بهار بهار... زيباست...خيلي زيباست...

فكر مي‌كنم كمتر كسي از بچه‌هاي دوره‌ي يازده حلي 2 به همراه دوستان بزرگشال و بزرگوارشون باشن كه اين آهنگ رو با مشخصه‌ي بارز صداي زيبا و دلنشين آقاي احمدي به نشنيده باشن يا به ياد نيارن... صدايي كه روح و وجود انسان رو تازه مي‌كنه و اون رو از اين دنيا رها مي‌كنه... صدايي كه وقتي اين شعر زيبا رو در قالب اين اهنگ زيبا مي‌خونه،‌ واقعا به نوعي سحرو جادو مي‌كنه...صدايي كه...

«چه قدر دلم،‌ فصل بهار رو دوس داشت  ،  وا شدن پنجره‌ها رو دوس داشت»

ياد اين آهنگ زيبا وقتي دوباره برام زنده شد كه تو عالم بين خواب و بيداري، غرق در افكار هميشگي، توي سرويس لم داده بودم و به بيرون خيره شده بودم...راديو روشن بود... و بعد، تا چند دقيقه كلا از اين عالم ماديات جدا شدم... زيبا بود...زيبا...

بعد از اون روز بود كه به فكر افتادم چه خوب كه بتونم اين آهنگ رو از توي اينترنت پيدا كنم تاز هر از چند گاهي بتونم ازش لذت ببرم...هرچند با صدايي غريبه...هرچند...

«آخ چه قدر، قلك عيدي‌هامون  ،‌  وقتي شكست، باهاش شكست دلامون»

و پيداش كردم...بعد از مدتي تلاش، بالاخره تونستم اون رو پيدا كنم. و اين هم لينكش براي عده‌اي از دوستان كه مي‌خوان باز هم بهش گوش بدن، يا براي كساني كه تا به حال نشنيدن و مي‌خوان بشنون، ولي نه با صداي آقاي احمدي، كه با صداي تورج شعبانخاني:

            بهار بهار، يه مهمون قديمي...

در آخر اينكه هر چند من گوش دادن به اين آهنگ رو، توي عزيز مدرسه‌ي حلي 2، با زيبا صداي آقاي احمدي، سر امحتان ميان‌ترم دوم مفاهيم،‌ توي كلاس 203 به 5 بار شنيدن اين لينك بالاي ترجيح مي‌دم، ولي اون رو هم به هزار بار شنيدن هزار جور آهنگ‌هاي چرت و پرتي كه متاسفانه تازگيا هم تعدادشون خيلي بيشتر شده، ترجيح مي‌دم...البته اين نظر شخصي بنده س...

«بهار بهار، لباس نو تنم كرد  ،‌  تازه‌تر از فصل شكفتنم كرد...»
«وا بكنيم پنجره‌ها رو يا نه؟  تازه كنيم باز اين هوا رو يا نه؟»

پ.ن: نمي دونم چرا ديگه نمي شه با يه فونت ديگه اينجا نوشت...بنا براين، از اين به بعد اين فونت رو اينجا خواهيد ديد....

******************************

يك بار گوش ميدم، تموم مي‌شه، دكمه‌ي “REPLAY” رو مي‌زنم و ....

«صدا همون صدا بود................»

  

 

 


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

ساعت 3 و 35 دقيقه بامداد :

 "يا مقلب القلوب و الابصار

 يا مدبر الليل و انهار

 يا محول الحول والاحوال

 حول حالنا الي احسن الحال..."

ساعت 3 و 36 دقيقه بامداد :

تيک...... تيک....... تيک......تيک...........................

ساعت 3و 37 دقيقه بامداد :

"آغاز سال يک هزار و سيصد و هشتاد و شش هجري شمسي "

__________________________________________________________

بازم مثه معمول، عين همه‌ي سال‌هاي قبل، دو ساعت قبل لحظه‌ي تحويل رو گذرونديم. لحظه‌اي که انگار آدم همه‌ي گذشته‌ش رو فراموش مي کنه و تصميم مي‌گيره يه آدم جديد بشه، ولي معمولا نمي‌شه... همه‌ي احساسات لحظه‌ي تحويل رو فراموش مي‌کنيم تا لحظه‌ي تحويل سال بعد... احساس خيلي خوب و خوشاينديه...يه آغاز جديد...از نو...

ولي امسال واقعا از نو... ديگه نبايد هيچ وقت اين احساس رو فراموش کنيم... احساسي که به آدم قوت قلب و اميد به زندگي مي‌ده... لحظه‌ي تحويل بازم مثه سال‌هاي قبل، با همون تشريفات مياد و ميره و فقط اون زماناس که تغيير مي‌کنه...هر سال اون تيک تيک هيجان‌انگيز...هر سال اون جمله‌ي خوشايند... هر سال....

به هر حال...بازم عيد رسيد...بازم يه سال جديد، با اهداف جديد و تصميم‌هاي جديد... بازم بهار رسيد...هرچند تو بعضي جاها از جمله تبريز عزيز هنوز برف و بورانه...!

هرچند من زمستان رو هم دوست دارم، با اون پاکي و سفيديش، البته نه توي اين شهر شلوغ که ستاد مي‌ذارن واسه از بين بردن پاکيش... وي بازم احساس مي‌کنم دلم براي بهار تنگ شده... بايد از نو آغاز کرد...يه تلاش دوباره...

تعطليلات هم در راهه...هرچند از چند روز پيش شروع شده بود، ولي خوب، تعطيلات اصلي و مسافرت‌ها و شادي‌ها و جشن‌ها در راهه... بايد يه هوايي عوض کرد...اين تعطيلات هم به سرعت برق مي‌گذره...خيلي زود.... خيلي هم راحت مي‌گذره...

يادش به خير که سال پيش و سال قبلش، هر روز تعطيلمون رو با يه يادداشتي از دوستان و معلماي مدرسه‌مون شروع مي‌کرديم...با يه آشنا...يا يه نامه، يا "تذکره الرفـقا"! ... امسال هم اينا نيستن، ولي بازم همون تعطيلات مي‌گذرن و با سرعت مي‌رن...

به هر حال...از همه‌ي اين ها که بگذريم واقعا چه لذتي دارد عيد نژاد آريايي...

خوب، همين... بازم همون حرف هاي تکراري...

 "اميدوارم سالي سرشار از موفقيت و شادي داشته باشين! اميدوارم عيد  خوش بگذره...اميدوارم...اميدوارم..."

              نوروز مبارک باد....................

 

                هفت سین...

 

 

 


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦ ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

 

"*يک ژوکر، شخصيتي متفاوت با ديگران دارد. نه خاج است، و نه خشت، نه دل است و نه پيک. نه هشت است و نه نه يا شاه و سرباز. ژوکر شخصيتي است خارج از يک گروه. بين بقيه‌ي ورق‌ها است ولي از آن‌ها نيست. به همين دليل مي‌شود ژوکر را از بقيه‌ي ورق‌ها حذف کرد، بدون اين که اشکالي پيش بيايد.

*مي‌داني مادربزرگ يک روز چه گفت؟گفت در انجيل خوانده است "خداوند در ملکوت اعلا نشسته است و به آنهايي که به او اعتقاد ندارند، مي‌خندد..."

بسيار خوب...اگر خدايي ما را آفريده باشد، از نظر او ما انسان‌ها بايد چيزي شبيه آدم مصنوعي باشيم...ما حرف مي‌نيم، جنگ و دعوا راه مي‌اندازيم، از هم حمايت مي‌کنيم، و دور از هم مي‌ميريم. مي‌فهمي چه مي‌گويم؟ ما آن قدر عافليم که مي‌توانيم بمب اتم يا موشک بسازيم، ولي هيچ کداممان نمي‌پرسيم از کجا آمده‌ايم. فقط مي‌دانيم اينجا هستيم و بس...

*اينجا کودکي مشغول ساختن قلعه‌اي شني است.او قلعه‌اي مس‌سازد، از ديدنش لذت مي‌برد، بعد آن را خراب مي‌کند و دوباره شروع به ساختن مي‌کند. تاريخ جهان در اينجا به ثبت رسيده و رويدادهاي مهم در اين محل به وقوع پيوسته است. در اينجا زندگي مثل ديگ جادوگران در جوش و خروش بوده، در اينجاست که وزش باد، زمانه را به نوسان درمي‌آورد. تاريخ ساخته و باز خراب مي‌شود. ما با جادو مي‌آييم، و با فريب مي‌رويم. همواره چيزي در کمين است تا جام ما را عوض کند. زير پاي ما سفت و محکم نيست. حتي روي شن هم نايستاده‌ايم، ما خود شن هستيم.زمان جايي نمي‌رود، تيک‌تيک هم نمي‌کند. اين ما هستيم که مي‌رويم و اين ساعت ماست که تيک‌تيک مي‌کند. زمان آرام و بي‌پايان همانند طلوع خورشيد از مشرق و غروبش در مغرب تاريخ را مي‌بلعد. زمان، تمدن‌هاي بزرگ را نابود مي‌کند، و خاطرات قديمي را به کام خود مي‌کشد. نسل‌ها را يکي پس از ديگري در خود حل مي‌کند و به نابودي مي‌کشاند. به مين خاطر است که مي‌گويند "دندان تيز زمان". زمان مي‌جود و مي‌جود و اين ما هستيم که لاي دندان‌هايش جويده مي‌شويم.ما هم جزئي از اين جمعيت پر جنب جوشيم. ما به کره‌ي زمين مي‌آييم انگار ورود به اين دنيا طبيعي‌ترين کار ممکن است. ما بر روي زمين مانند شخصيت‌هاي يک داستان خواندني قدم مي‌زنيم، به يکديگر لبخند مي‌زند و سر تکان مي‌دهيم. انگار مي‌گوييم "سلام، ما با هم و در کنار هم زندگي مي‌کنيم! ما در قصه‌اي کنار هم زندگي مي‌کنيم..." آيا فکر کردن به اين موضوع عجيب نيست؟ ما در کنار هم در يکي از سيارات اين کهکشان زندگي مي‌کنيم، ولي لحظه‌اي بعد از بين مي‌رويم. يک، دو، سه و سپس نابود مي‌شويم...

*با اطمينان احساس مي‌کنم که همچنان ژوکري در جهان وجود دارد. او نهايت سعي خود را مي‌کند که جهان آرامش نيابد. اين دلقک کوچک با گوش‌هاي دراز و زنگوله‌هايش مي‌تواند هر وقت و هر جا جلوي ما ظاهر شود...آن‌گاه به چشمان ما خيره مي‌شود و مي‌پرسد: " ما کي هستيم؟ از کجا آمده‌ايم؟"..."

----------------------------------------------------------------------------

خوب...! قسمت بالا يه قسمت‌هاي کوچکي بود از يه کتاب عزيز... به طور کاملا صميمانه‌اي پيشنهاد مي‌کنم گه نخوندينش ، حتما بخونينش... کتاب "راز فال ورق"، نوشته‌ي ياستين گوردر...

ژوکر؟ چرا ما ژوکر نباشيم؟ ما کي هستيم؟ از کجا آمده‌ايم؟........................................................................

                                               

 


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

 

من : ا...! اينجا ديگه کجاس...؟! آقا هميشه از اينجا ميومديم...؟!

راننده‌ي سرويس : آره...!

من : نه آقا شوخي نکنين... از اينجا نميومديم که...

يکي از بچه‌ها : بهراد اون پايين رو ببين...تونل رسالته ها...!

من : ا...؟ يعني اينجا نزديکياي خونه‌مونه...؟!

راننده‌ي سرويس : شما پس چجوري تهران رو مي‌گردين...؟! اينجا ها رو که ديگه بيد بشناسين...!

من : آهان...!

_______________

خوب... موضوع امروز، "تهران بزرگ"...يا به اصطلاحي که من جديدا خيلي مي‌شنوم "کلان شهر تهران"!!

ماشالا شهر که نيست...واسه خودش يه کشوره...! به قول خودم، من فکر کنم توي اين شهر بزرگ، يه دونه کوچه‌‌ي صداقت (که کوچه‌ي خودمون باشه) و عيوض نعمت‌زاده (که کوچه‌ي عزيز مدرسه‌ي حلي 2 باشه) رو مي‌شناسم!!

خوب... ولي از هر چي بگذريم تبريز هم بزرگيش زياد کمتر از تهران نيستا...!!!

يعني چيزه...يادش به خير تابستون که رفته بوديم تبريز، رفتيم بالا کوه (کوه که نه...! تپه...!)

بعد از اون بالا که نگاه مي‌کردي، مي‌ديدي تا چشم کار مي‌کنه چراغ خونه‌س که داره يه گوشه واسه خودش چشمک مي‌زنه... يعني اين‌قدر بزرگ... ولي خوب... تهران هم واسه خودش عظمتي خيلي بيشتر از تبريز داره...

خوب... حالا اين مباحث رو مطرح کرديم که يه اشاره‌اي کرده باشيم به کوهه که مي‌گفتم...!!! بالاخره از هر چه بگذريم، سخن ديار خوش‌تر است...!

کوه...نه...تپه... تپه‌ي عينالي(اينالي؟! عون‌بن علي؟!) يه تپ مانند باحاليه...البته تپه منظورم ديگه يه تپه‌ي تابلو نيستا... يه کوه مانندي که تپه‌ماننده...

به هر حال... قبلنا يادمه که چند بار رفتيم صبحونه خورديم اون بالا...!! خيلي حال مي‌داد...! صبحونه بالاي کوه...آخه تو قله‌ش يه مسجد هم داره...!!! بعدش، قبلنا فقط يه راه خاکي داشت که رفتن بالا ازش خيلي سخت بود و هي ليز مي‌خوديم...! ولي جديدا يه راه آسفالت هم براش کشيده بودن، که به نظرم اصلا حال نمي‌داد...!

تابستون که رفته بوديم تبريز، گفتيم بريم يه سري بزنيم اونجا...بعد به پيشنهاد بنده، قرار شد از راه خاکي و کوهي‌ش بريم...! و اين چنين بود که موجبات بدبختي ما فراهم اومد...!يعني اصلا يادم نبود که اونجوري وحشتناکه...! ماشالا ماشالا يه شيبي داشت که سينه‌خيز رفتيم بالا...! به هر حال البته عوامل طبيعي من جمله تغييرات آب‌و هوايي و برف و بوران و تگرگ و سرما و انتخابات غيرمترقبه(!) هم به هر حال تاثيري در اين امر تند شدن شيب داره... خوب ديگه خسته‌تون نکنم...! خلاصه...با کلي مصيبت رفتيم اون بالا و با کلي مراقبت از خودمون که يهو باد برمون نداره با خودش ببره، خودمون رو رسونديم به قله...شب شده بود و هوا هم سوز شديدي داشت... ما هم فکر کنم آستين کوتاه پوشيده بوديم...يادم نيست البته...!

بعدش هم يه چايي چهليوتي(!!!فارسيش چي مي شه؟!) خورديم واومديم...

فکر کنم بسه ديگه...خيلي حرف زدم...ببخشيد اين بار خيلي طولاني شد... ببخشيد ديگه خلاصه...

در آخر:

 "شهر ما آسمون آبي داره... روز روشن شب مهتابي داره...

اگه روياي قشنگ شهر تو، بره دست از سر ما برداره...

آسمون اينجا خاکستريه...قصه‌هاش قصه‌ي ديو و پريه...

آدما وقتي واسه هم ندارن... اينجا معلوم نمي‌شه کي به کيه...

 

توي اين شهر شلوغ، يه آشنا کنارم نيست...

حتي يک سرپناه، واسه قبل بي‌قرارم نيست...

نمي‌تونم باشم، از غصه‌ها جدا...

تو منو تنها نذار، اي خدا، خدااا...."

         


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٥ ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

سرما هم سرماي تبريز...يادش بخير، 3 سال پيش که تبريز بوديم، زمستوناش از سرما يخ مي‌زديم...البته بگذريم که از اون موقع تا حالا کلي هم سردتر شده...

 

مي‌گفتم...يادمه 3 سال پيش، زمستونا اون‌قدر سرد بود که از شدت بيچارگي در برابر سرما، صبحا که بيدار مي‌شديم مي‌رفتيم تو صف شستن صورت امي‌ايستاديم، بغل شوفاژ دراز مي‌کشيديم و خودمون رو مي‌چسبونديم به شوفاژ...حتي اگه خاموش بود به خودمون تلقين مي‌کرديم که روشنه!!!
يادش به خيرها...چه حالي داشت شبا تو اون سرما بري کامل زير لحاف وهي بلرزي تا آخرش ديگه سردت نباشه...

وقتي هم که مي‌رفتيم سر صبحونه، بعضي روزا لحاف رو هم مي‌آوريم مي‌کشيديم رومون...! بيرون هم که مي‌رفتيم وضع از اين هم بدتر...بعضي وقتا چند سانت رو زمين برف مي‌نشست، ولي خوب...ناسلامتي ما ها ترکيم...! تو اون برف و سرما، مي‌رفتيم مدرسه...اتفاقا يه خونه‌اي هم ته کوچه‌مون بود که سقف شيرواني‌ش طوري بود که يه قسمت بزرگيش به پياده مشرف مي‌شد...! بنابراين، در اکثر اوقات زمستون، قنديلايي ازش آويزون مي‌شد که بيا و ببين...!يعني قنديل ميگم ها...!
حالا هم که سرماش جاي خود دارد...سال پيش اون قدر سرد شده بود که حتي اکثر ناودون‌هام پر يخ شده بودن...دما حدود 15 درجه زير صفر...

___________________________________

ميگن : بابا بخاري اتاقتون رو روشن کنين...امشب خيلي سرده...

ميگم : اتفاقا کيفش به اينه که توي اين سرما بري زير لحاف و اون قدر بلرزي تا خوابت بگيره...هرچند سرمام سرماي تبريز...کيفش به اينه که...............................................................

                                            

 


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در سه‌شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥ ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

 

اتاق تاريک بود و ساکت...بوی کهنگی می داد...تاريکی...سکوت...کهنگی...در همه طرف آن، خاطره ای نهفته بود...دوستی نهفته بود...ولی همه ی اينها مرده بودند...اتاق بوی کهنگی می داد...اتاق تاريک بود...ساکت بود...

يک اتاق کوچک...يک کلبه درست ته دره‌ی آرزوها...در قعر تاريکی و رويا...کلبه تاريک است...و بوی کهنگی می دهد...

کلبه خالی است...خالی خالی...تاريک...کهنه...خالی...ساکت...و تنها چيزی که در وسط کلبه نمايان است، يک صندلی کهنه و رنگ و رو فته است...يک صندلی...کهنه و رنگ و رو رفته...يک صندلی خالی.....................................

 

                                    


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥ ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

داشتم با خودم فکر می‌کردم که يهو به اين نتيجه رسيدم که دنيا چه قدر بزرگه...! زود به اين نتيجه رسيدم...نه؟!

به هر حال...دنيا از يه اتم گرفته تاااا فضا...يعنی يه چيزی خيلی بزرگ تر اون چيزی که بتونيم تصورش رو بکنيم...يعنی توی همين پروژه‌های خيلی ساده‌ی فيزيکش هم مونديم...يه آب چی داره که اين طوری ما بررسی ش می کنم؟! يعنی يه آب فقط...ديگه چه شود...!

خوب ديگه...خيلی تکراری شد...! گفتم اين نکته‌ی ظريف رو ذکر کنم تا يهو يادتون نره...!يادمون نره...دنيا خيلـــی بزرگه..................

                                         


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥ ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام او...

- : سلام چطوری...؟

- :خوبم...تمرينای {...}رو بده کپ بزنم...!

- :اولا {...} نه آقای {...}...دوما هم کپ زدن اصلا به درد نمی خوره...اگه نمی خوای حل کنی، بهتره نکنی...

- :ول کن بابا...کی حوصله ش رو داره...؟همينجوری يه چيزی بديم بره ديگه...!

 - :يعنی چی...؟ بايد ياد بگيری ميگم...

 - :خوب اگه دوس نداشته باشم ياد بگيرم چی؟

 - :خوب برو ترک تحصيل کن...!

 - :ای بابا...خوب گير نده ديگه...! تمرينای {...} رو بده کپ بزنم...!

 - :اولا آقای {...}...بعدش کپ زدن کار درستی نيست...!
.................................................................................................................................................

                                                    

 


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در یکشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٥ ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

تولد، گريه، زندگی، گذر زمان، سرعت، سال، کودکی، دوستی، خواب، خنده، جوانی، سرعت، نور، برق، گذر زمان، سال، پيری، خستگی، تولد، گريه، وفات، گريه، خنده، مرگ..............

آهان...! آره همينه...! تموم شد...کلش همين بود...خيلی بهش گوش می‌دم...يعنی گوش دادن بهش خيلی موثره....منظورم اينه که خيلی راحت می تونی حفظش کنی،...البته اگه بارها و بارها بهش گوش بدی...

نسخه‌ی اصلی نداره...يعنی يه دونه داره، اونم دست خداس...فقط و فقط هم اون يه دونه رو می‌شه عوض کرد...بقيه‌ش دست همه و همه می‌تونه باشه و همه می‌تونن ازش فقط استفاده کنن...

خوب ديگه..سخنرانی بسه...می خوام يه بار ديگه بهش گوش بدم...تو هم بهتره با من بهش گوش کنی...با من...با همه ی دنيا...ميخوام گوش بدم تا اين که حفظش شم...يه بار ديگه روشن می کنم ضبط رو...يه بار ديگه...

تولد، گريه، زندگی،.........................................................

                                                   

 


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥ ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

عادت كنيد كه عادت نكنيد...!


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در جمعه ۳٠ دی ،۱۳۸٤ ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

سلام!!!

نيازي نيست كه نگران باشين()!!!

نه اينكه اين 3 ماهه سرم خيلي شلوغ بود()!!!

خلاصه گفتم يه چيزي بنويسم كه شما رو از نگراني در بيارم!!!

در ضمن، مدرسه هم شروع مي‌شه()‌ و به اين  دليل گفتم كه نمي‌تونم به اينجا زياد برسم،‌ شما دلت واسم تنگ نشه()!

فعلا خدانگهدار تا ...

                                 


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤ ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام او...

 بدبين، ناراحت است كه گل سرخ، خار دارد،                    

                      و

خوش‌‌بين،خوشحال است كه بوته‌ي خار،گل سرخ دارد!

                                   

 


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤ ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

هرگز اميد را از كسي سلب نكن،  شايد اين تنها چيزي باشد كه او دارد!

                                       


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤ ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

سر اولين جلسه‌‌ي كلاس كه كلاس كارگاه بود نشته بودم...

           چشمام رو بستم و باز كردم،

...سر امتحان زيست و آخرين امتحان نشته بودم و امتحان مي‌دادم.

             ***********************

داشتم يه آقايي رو كه موهاشون رو در حد زيادي شونه مي‌كردن مي‌ديدم كه يه ناآشنا بود...

          چشمام رو بستم و باز كردم،

...اون آقا ديگه واسم يه غريبه نبود.

             ***********************

داشتم يه آقاي قد بلند رو نگاه مي‌كردم كه يه ناآشنا بود...

          چشمام رو بستم و باز كردم،

...اون آقا ديگه واسم يه غريبه نبود.

             ***********************

داشتم يه آقايي رو مي‌ديدم که موهاشون رو خيلی زياد کوتاه کرده بودن كه يه ناآشنا بود...

          چشمام رو بستم و باز كردم،

...اون آقا ديگه واسم يه غريبه نبود. 

             ***********************

داشتم براي اولين بار از در سبز مدرسه مي‌گذشتم كه يه ناآشنا بود...

          چشمام رو بستم و باز كردم،

...در سبز مدرسه ديگه واسم يه ناآشنا نبود.

             ***********************

      ...................................................

          چشمام رو بستم و باز كردم،

      ...................................................

                                     

 

 

 


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٤ ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...

اين شعر رو خودم سرودم!( شايد خوشتون نياد ها...!)

رياضي،امتحانت سخت و دشوار،                         سر امتحانت همه بيمار!
سر امتحانت همش بّود ضدحال!                           سؤال‌هايت سختند، ولي باحال!

 

سؤال‌هايت بوّد چو هفت خان رستم!                     سر امتحانت من خودم را كشتم(!)،

تا بيابم جواب سؤال‌ها را،                                     با اين همه سختي و دشواري‌ها!
بسي سخت است مبحث هندسه!                        ولي بوّ
د آسان اين درس مجموعه!
بسي سهل است مبنا و معادلات!                          يا 2 درس شمارش و مختصات!
ولي با وجود تمام اين
‌‌ها،                                     رياضيست از شيرين ترين ها!        

           

                                                                    شاعر:بهراد وطن‌خواه!

                                        

 


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٤ ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت


 

به نام دوست...              

زندگي 

      چون برق، درخشان،

        چون باد، گذران،

     و چون بخار، ناپايدار

                             است.

                                 ***********************

در يك كلام مي‌شود زندگي را خلاصه كرد...

                                               مي‌گذرد...

                                 ***********************

زندگي،

        به من آموخت كه:
       بر گذشته‌اي كه بازنمي‌گردد، گريه نكنم.

        به من آموخت كه:

       به روي كساني كه اخم كرده‌اند، لبخند بزنم تا ياد بگيرند كه چطور لبخند بزنند!

       به من آموخت كه... 

                                     


پيام هاي ديگران () 

نوشته شده توسط بهراد در یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤ ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ موضوع عمومی | لینک ثابت